دانش تحریر
سارا چگینی دختر زنده یاد حاج عبدالله چگینی از فراق و از اندیشه های پدر برای آرزو نوشت
تاریخ انتشار: شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۶ | ۱۸:۰۵ ب٫ظ | تعداد بازدید: 35

سارا چگینی دختر زنده یاد حاج عبدالله چگینی از فراق و از اندیشه های پدر برای آرزو نوشت

 

سارا چگینی دختر بزرگوار زنده یاد حاج عبدالله چگینی  نوشت :  ” سلام و عرض ارادت و احترام خدمت جناب آقای مجردی و تمامی یاران و دوستان و به قول پدر ” همرزمان با وفا ”  ی پدرم . و سپاس و تشکر فراوان از ابراز همدردیهایتان . عبداله چگینی مولف “سرطان فرصتی دوباره” در گذشت. آن هم پس از ۱۲ سال مبارزه با نوعی از سرطان مغز استخوان . ۱۲سال مبارزه ،خود یک شگفتی است . متن زیر به قلم خود اونیست ،اما به قلم اندیشه های اوست که ترجیح می دهم از طرف خودشان   برایتان بگذارم . ”

” اکنون که این را می خوانید،من دیگر در میان شما نیستم . مطمئن باشید همانقدر که شما از این فقدان ناراحتید من نیز ناراحتم . اما راستش من دلایل زیادی نیز برای خوشحالی دارم.من خوشحالم ازینکه سربلند از این مبارزه بیرون آمدم . سربلندی در ماندن یا رفتن نیست.در ذات مبارزه است و خوشحالم که لحظه ای پا پس نکشیدم. لحظه ای نا امید نشدم . من تمام تلاش خود را کردم .خوشحالم که به خودم بدهکار نیستم  نمی دانم عامل سرطان را بداقبالی بدانم یا عوامل محیطی یا تقدیر اما می دانم که هیچکس نیست که در این روزها در اطراف دور یا نزدیک خود با این بیماری غریبه باشد. بیماری که در گذشته مترادف با مرگ بود . با مرگی آنی .مترادف با رنج و عزاداری پیش از فقدان . اما من نمی توانستم بپذیرم که از پیش مرده ام . پس ابتدا آن را پذیرفتم . پذیرفتن بیماری برای من به معنای تسلیم مرگ شدن نبود بلکه معنای آن دعوت من به چالش بود که مطمئن بودم از من انسانی والاتر و قوی تر می سازد. پس با آغوش باز به استقبال مبارزه رفتم. مانند ورزشکارانی که در المپیک به میدان می روند . با ورزش غریبه نبودم . از همان هنگامی که در سنین جوانی بزرگترین مبارزه زندگی ام را برگزیدم . مبارزه با نفس و غلبه بر غرورم. همیشه ایمان داشتم به اینکه هیچ چالشی سخت تر از آن نیست که بر شیطان درونت غلبه کنی.
زورخانه را کشف کردم و در هنگامی که در گود آن به ورزش مشغول بودم به خوبی دریافتم که راه را درست آمده ام.
مولایم علی را تصور می کردم به هنگامی که در خیبر را از جا در می آورد. درست همان زمانی که با ضرب مرشد به حرکت در می آمدم به این می اندیشیدم که برای من پیرو علی ، در خیبر کجاست – راستش باید بگویم که آدم خوش شانسی بوده ام . زندگی من یک سره خوش شانسی بوده . زندگی در پای سفره پدر و مادری معتقد و عاشق به من آموخت که چگونه بتوانم خودم و دیگران را دوست داشته باشم . دیگرانی که از برادران و خواهرانم شروع می شد و در دایره ای وسیع به هموطنانم و همنوعانم می رسید. خوش اقبال بوده ام که خیلی زود فهمیدم راه درست کجاست، که در خیبر زندگی من که باید آنرا جابجا می کردم کجاست . خوش اقبال بوده ام که دریافتم ساده ترین را ممکن درست پیش روی من است . سیره علی و امامانم .
زمانی که دریافتم به سرطان مبتلا شده ام ، ذره ای تردید نداشتم که چه راهی پیش روی من است . به درونم مراجعه کردم . به راهی که مولایم جلوی پای من گذاشته بود . سالها برای این مبارزه تمرین کرده بودم . در زمانی که در گود زورخانه در مقابل تمام وسوسه های دنیوی می ایستادم و آنها را در خود نابود می کردم . من تمام دنیای اطرافم را به گود زورخانه تبدیل کردم . اما در زندگی شخصی همرزمی داشتم که وجودش را بزرگترین لطف خداوند به خود می دانم . همسرم . شیر زنی که معنای واقعی عشق و همراهی را به من فهماند. در تمامی لحظه ها . تمامی لحظه ها .
اگر برای تمام همرزمانم در راه مبارزه با این بیماری یا در خود زندگی فقط و فقط یک آرزو داشته باشم، این است که به قدر من مورد لطف خداوند قرار بگیرند و همراه عاشقی همچون همسر من در کنار خود داشته باشند. قوت قلب ،پشت و بزرگترین دستاورد زندگی ام .
من ۱۲سال با بیماری ام مبارزه کردم . با آن زیستم . آن را پذیرفتم ام تسلیمش نشدم و اکنون که میان شما نیستم باید بگویم که تسلیم اراده خداوندم شده ام و درست در لحظاتی که وقت هجرت فرا رسیده بود به گذشته ام نگریستم و دیدم که باید خوشحال باشم. فرزندان سالمم که به وجودشان و سلامت ذاتشان افتخار می کنم. به یگانه نوه ی شیرینم که در روزهایی که منتظر دیدارش بودم در ۹ سال پیش در روزهای سخت پیوند مغز استخوان از شوق دیدارش لحظه ای از زندگی نا امید نشدم .لحظه ی رفتنم دهها دلیل برای شادی داشتم . چه شادی ازین بزرگتر که مصداق شعر سعدی شدم :سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند
من سرطان را فرصتی دانستم . لطف خدا برای امتحان من .امتحانی که از آن سربلند بیرون آمدم . پس به تمام همرزمانم می گویم که از آن نترسند چون فرصتی است برای کشف زوایایی درخشان از زندگی که در حالت عادی بسیار مشکل است که آنها را دریابند.به اعضای خانواده ام ، به همسرم ، به فرزندانم و برادران وخواهرانم می گویم که درست است که فقدان سخت است اما من به آنها نوید این را می دهم که اگر از رنج گذر کنند ، درست در پس رنج فقدان لذت درک روشنایی را خواهند یافت من آن را دریافتم. پس سر خود را بالا بگیرند و افتخار کنند که در تعامل زندگی با کسی بودند که به وجود آنها افتخار می کرده ،مبارزه کرده و ایستاده . همانطور که من با سری بالا و پر افتخار به دیدار معبودم میشتابم و ایمان دارم که او مرا با آعوش باز خواهد پذیرفت.کافیست نور وجود خدا را با جان دریابید،دیگر اشک فقدان نخواهید ریخت.کافیست در راه او قدم بردارید.
مانند همیشه دوستتان دارم. از فراز ابرها. “

آمار وبسایت
کاربران آنلاین : 0
بازدید امروز : 116
بازدید دیروز : 173
کل بازدیدها : 3303582
:تاریخ بروز رسانی
فروردین ۲۳, ۱۳۹۶