دانش تحریر
قابلمه سوپ مامان
تاریخ انتشار: سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۳ | ۱۵:۱۳ ب٫ظ | تعداد بازدید: 846

نویسنده: لئو بوسکالیا

 

” در زندگی نعمت های فراوانی به ما عطا می شود که قدر آنها را تا موقعی که سرمان به سنگ نخورد، نمی فهمیم. یکی از این نعمت ها، قابلمه سوپ مامان بود! هنوز هم می توانم آن را با آن کبکبه و دبدبه، با آن لعاب پریده آبی و سفید ببینم که روی اجاق نشسته، محتویاتش قل قل می زند و مثل کوه آتشفشان از آن بخار بلند می شود! از ته ایوان که می آمدم، عطر غذا فقط دهانم را آب نمی انداخت، به من احساس آرامش و امنیت هم می داد! چه مادر با یک قاشق بلند چوبی بالای سر قابلمه می ایستاد و چه نمی ایستاد، می دانستم که در خانه ام!

سوپ ماینسترون مادر هیچ دستور پخت مشخصی نداشت. طرح آن همیشه در دست اقدام بود! تاریخچه آن به دوران دختریش در کوه های پایمونته شمال ایتالیا بر می گشت. جایی که راز این سوپ را از مادر بزرگم یاد گرفته بود و او هم این راز را از نسل های قبل از خود به ارث برده بود.

سوپ مامان برای خانواده مهاجر و پر جمعیت ما تضمینی بود که هیچ وقت گرسنه نمانیم. در واقع، مظهر جوشان امنیت بود! دستور پخت آن به خودی خود و از روی مواد موجود در آشپزخانه تهیه می شد و ما از روی محتویاتش می توانستیم اوضاع مالی خانواده را حدس بزنیم! اگر غلیظ، پر ملات و پر از سیب زمینی، رشته، لوبیا، هویج، کرفس، پیاز، ذرت و گوشت بود یعنی اوضاع خانواده بوسکالیا رو به راه است و سوپ آبکی، دلیل بر نابسامانی اوضاع بود. هیچ وقت، هیچ غذایی را دور نمی ریختیم. این کار یک جور گناه در پیشگاه الهی بود. آخر و عاقبت همه چیز سر از قابلمه ماینسترون مادر در می آورد!

تهیه غذا برای او کار مقدسی بود. از نظرش آشپزی، نوعی تجلیل از مشیت الهی بود. هردانه سیب زمینی و هرتکه گوشت جوجه را با شکر و سپاس داخل قابلمه می گذاشت. هروقت کتاب پراورب را می خوانم، یاد مامان می افتم ” وقتی هوا هنوز تاریک بود، بلند می شد، غذای خانواده اش را فراهم می کرد… فرزندانش بر می خاستند و او را دعا می کردند.”

با وجود این، یک بار قابلمه سوپ مامان مایه دردسر من شد. چون می ترسیدم برایم به قیمت از دست دادن دوست تازه ای که در مدرسه پیدا کرده بودم، تمام شود. سل پسری لاغر با موهای تیره و البته برای من یک دوست بخصوص بود. چون پدرش پزشک بود و خانه شان در بهترین نقطه شهر بود! اغلب مرا برای شام به خانه شان دعوت می کرد. آنها یک آشپز داشتند که با روپوش سفید در آشپزخانه ای که کابینت های فلزی و ظروف آن برق می زدند، کار می کرد. غذاهایشان خوب بود ولی به دهان من بی مزه بود و طعم صمیمیت غذاهای ما را که از قابلمه های سیاه و دود گرفته کشیده می شد، نمی داد. از این ها گذشته، فضای خانه شان هم با غذا هماهنگی داشت. همه چیز بسیار رسمی بود. پدر و مادر سل خیلی مودب بودند و   صحبت های سر میز غذایشان رسمی و حساب شده بود. هیچکس، هیچکس را بغل نمی کرد. نزدیک ترین ارتباط سل با پدرش در حد یک دست دادن خشک و خالی بود.

در خانواده ما، بغل کردن عادت همیشگی تمام مردها، زن ها، پسرها و دختر ها بود. اگر کسی مادر را نمی بوسید، به زبان   می آمد و می پرسید:” موضوع چیه؟ نکنه ناخوش شده ای!”

اما در آن موقع، تمام این ها مایه خجالت و دردسر من بود! می دانستم که سل دوست دارد برای شام به خانه ما بیاید ولی این آخرین چیزی بود که من می خواستم! خانواده من با بقیه خانواده ها خیلی فرق داشت. هیچ کدام از بچه ها چنین قابلمه هایی روی اجاق خانه شان نداشتند و فقط مادر من بود که تا کسی را می دید، اول از همه او را سر میز شام   می برد و یک قاشق و کاسه دستش می داد!

خیلی سعی کردم به مادرم بقبولانم که در امریکا مردم چنین کارهایی نمی کنند اما او با تندی جواب می داد:” خوب من که مردم نیستم! من روزینا هستم! فقط دیوانه ها ممکن است ماینسترون مرا نخواهند!”

بالاخره، سل با گوشه و کنایه از من خواست که او را به خانه مان دعوت کنم. مجبور بودم قبول کنم! می دانستم هیچ خبری نمی تواند بیشتر از این مادر را خوشحال کند ولی خیلی نگران بودم. فکر می کردم سل از غذا خوردن با خانواده من منزجر خواهدشد!

وقتی گفتم مامان آخر چرا نمی توانیم ما هم غذاهای آمریکایی مثل همبرگر یا جوجه سرخ شده داشته باشیم؟ با یک   چشم غره آن چنانی میخکوبم کرد و فهمیدم بهتر است دیگر سوالی نکنم!

روزی که سل آمد، از شدت اضطراب درمانده شده بودم! مامان و نه عضو دیگر خانواده، او را در آغوش کشیدند، به پشتش زدند و این طوری به او خوشامد گفتند. طولی نکشید که همگی سر میز سنگین، رنگ زده و گل منگولی که مایه فخر و مباهات پدر بود، نشستیم. رومیزی آن مشمع براق و پر زرق و برقی بود. یقین داشتم بعد از دعای پدر، فورا با کاسه های سوپ رو به رو خواهیم شد!

مامان پرسید:” هی سل، می دانی این چیه؟”

سل جواب داد:” سوپ؟!”

مامان با تاکید گفت:” سوپ که نه! این ماینسترون است!” بعد با شور و حال فراوان از قدرت آن تعریف کرد و این که چطور سردرد، سرماخوردگی، قلب درد، سوءهاضمه، نقرس و ناراحتی های کبدی را درمان می کند!

مادر دستی به عضلات سل زد و گفت که اگر از این سوپ بخورد او هم مثل چارلز قهرمان ایتالیایی- آمریکایی قوی     می شود! من مچاله شده بودم و مطمئن بودم این آخرین باری است که دوستم، سل را می بینم. بی شک دیگر به خانه ای با چنین آدم های عجیب و غریب، لهجه وحشتناک و غذاهای عجیب ترشان پا نخواهد گذاشت!

اما در کمال تعجب دبدم سل مودبانه کاسه اش را تمام کرده و می خواهد باز هم برایش بکشند! مچ مچ کنان گفت:” از این غذا خیلی خوشم می آید!”

وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم، یواشکی به من گفت:” خاطر جمع باش خانواده معرکه ای داری! کاش مادر من هم می توانست به این خوبی آشپزی کند! پسر، تو واقعا خوش شانسی!” و همین طور که از خیابان می گذشت و با لبخند دست تکان می داد، با حیرت از خودم پرسیدم:” خوش شانس؟!”

و امروز می فهمم که چقدر خوش شانس بودم! می فهمم آن شادمانی که سل بر سر سفره ما تجربه کرد، خیلی بیشتر از گرمای پیدا و پنهان ماینسترون مادر بود! آن شادمانی، احساس ناب و خالص خانواده ای بود که در ضیافت عشق شرکت کرده بودند!

مادر خیلی وقت پیش مرد! صبح روزی که به خاک سپرده شد، دستی شعله زیر قابلمه را خاموش کرد! اما هنوز قلب من از عشق و آرامش خدایی که در آن می جوشید و به آن طعم می داد، گرم و روشن است!

در تمام این سال ها، سل و من دوستی مان را ادامه دادیم. در جشن عروسیش من نزدیک ترین میهمان بودم. همین چند وقت پیش، شام به خانه اش رفتم. او تمام بچه هایش را بغل می کرد و آنها هم مرا! بعد همسرش یک کاسه سوپ داغ آورد که از آن بخار بلند می شد: سوپ جوجه پر از سبزیجات و تکه های بزرگ گوشت!

سل پرسید:”هی لئو، می دانی این چیه؟”

لبخند زنان گفتم:” سوپ؟!”

گفت:” سوپ؟!” چشمکی زد :” نه این سوپ جوجه است! برای سرما خوردگی، سردرد و سوء هاضمه خوب است! برای کبدت هم خوب است!” و من احساس کردم باز هم در خانه ام! ”

ترجمه حاضر اثر سرکار خانم نرگس بوذری از مترجمان و نویسندگان توانای کشور می باشد که خوانندگان بزرگوار با آثار و ترجمه های ایشان آشنا هستند. وی این ترجمه ارزشمند را به جهت درج در سایت مغان ارس تهیه و ارسال نمود. از جمله آثار گرانقدر این نویسنده بزرگوار ” مراقب سلامتی خودمان باشیم ” است که با تاییدیه یونسکو به چاپ رسید.

آمار وبسایت
کاربران آنلاین : 0
بازدید امروز : 15
بازدید دیروز : 161
کل بازدیدها : 4369196
:تاریخ بروز رسانی
آذر ۲۲, ۱۳۹۶